|
|
|
|
|
مردی که قرص خورده بود را یک بار دیده بودم؛ همین چند شب پیش. وقتی از آسانسور آمدم بیرون، دیدمش که جلوی واحد خودشان ایستاده و منتظر است. تا مرا دید لبخند زد. جوان بود. زیر سی سال. قدش خیلی بلند نبود. شاید هم قد من. سرتا پا سیاه پوشیده بود. روی همه ی سیاهی ها یک کت سیاه چرم. لبخندش را جواب ندادم و سریع رفتم توی خانه. زنی که مردی را که قرص خورده بود را کشان کشان تا دم در خانه می آورد را بیشتر از یکی دوبار دیده بودم. حتی با هم سلام علیک هم کرده بودیم. بیشتر صدایش را می شنیدم. صدای داد و بیداد و دعوا و مرافعه با پسرش. صدای زن قشنگ بود و رسا. یک بار که داشت دعوا می کرد به این فکر کردم که کاش می رفت دنبال گویندگی. زن، مردی که قرص خورده بود را آورد دم در.نمی دانم مردی که قرص خورده بود، با زن چه نسبتی داشت. پسرش نبود. شاید برادرش، شاید هم نه. زن، مرد را گذاشت روی زمین و سعی کرد در را ببندد. اینها را نمی دیدم؛ می شنیدم! یک متر مانده به در ورودی ایستاده بودم و گوش می کردم. زن، بلند بلند حرف می زد. انگار دارد برای کسی حرف می زند. کسی به غیر از خودش و مردی که قرص خورده بود، نبود. می گفت: "خدایا کمکم کن؛ خیلی سنگینه؛ از کت و کول افتادم؛ بلند شو دیگه؛ اینو بپوش؛ نمی خواد پشتشو بالا بکشی همینطوری پات کن؛ صبر کن! خوب که شدی حالتو جا می آرم؛ وای خدا! این همه قرصو چرا یه جا دادی بالا؟ اون از یاشار، این هم از تو..." یاشار را می شناسم. پسر زنیست که مردی که قرص خورده را کول کرده. یاشار نوزده بیست ساله است. یاشار را از بویی که می دهد می شناسم. نمی دانم بوی سیگار می دهد یا بوی چه؛ ولی بویش بوی آدم های عادی نیست. چند شب پیش یاشار با مادرش دعوا کرد. مادر، یعنی همین زنی که مردی که قرص خورده را کول کرده، یاشار را از خانه انداخت بیرون. یاشار تا ساعت دو صبح زنگ خانه شان را می زد تامادرش در را باز کند. می گفت لباس گرم برنداشته ام؛ پول ندارم. مادر با همان صدای رسا و قشنگش داد می زد که "برو خونه بابات". فردایش سرایدار می گفت یاشار شب تا صبح توی موتورخانه خوابیده. از دم در آپارتمان تا آسانسور راهی نیست. اما زور زن به مردی که قرص خورده نمی رسد انگار. می روم دم چشمی. می بینم که نمی تواند جابه جایش کند. به مرد خانه می گویم برویم کمکش. اخم می کند و بچه را برمی دارد می برد آن طرف تا صدای بلند بلند فکر کردن زن را نشنود. تحت تاثیر حرف همسایه هاست. همسایه هایی که چیزهای خوبی از زن نمی گویند. زیر لب می گویم: "سنگدل" و دوباره می روم دم چشمی. زن، مردی که قرص خورده را بغل کرده و به زحمت می گذاردش توی آسانسور. مردِ خندانِ چند شب پیش، که حالا بی حال است، باز هم سرتاپا مشکی پوشیده. با این تفاوت که به جای شلوار بیرون، یک شلوار ورزشی مشکی پایش است. زن، و مردی که قرص خورده سوار ماشین می شوند و می روند. چند ساعت بعد، زن برمی گردد؛ بدون مردی که قرص خورده. تا صدای آسانسور را می شنوم، می پرم دم چشمی. زن گریه میکند و دماغش را بالا می کشد. یک کیسه بزرگ که تویش چند لباس مشکی ریخته ، دستش است. وقتی دارد کلیدش را از کیفش در می آورد و در آپارتمان را باز می کند، با همان صدای قشنگ، آرام می گوید: "داشتی خودتو می کشتی دیوونه". وقتی دارد می رود تو، با بغض می گوید: "خدایا دیگه خسته شدم، خسته شدم..." این را نمی دانستم؛ بغض، صدایش را قشنگ تر می کند.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 1:54 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 15:54 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:48 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
1. نمایشگاه مطبوعات همیشه یک حس خوب با خودش می آورد؛ حسی قشنگتر از نمایشگاه کتاب. امسال، غرفه ای که بیشتر از همه ی غرفه ها برایش وقت گذاشتم، غرفه ی کیهان بچه ها بود! متوجه گذر زمان نبودم. وقتی به خودم آمدم دیدم چهل دقیقه از ورودم به غرفه گذشته و من همه ی نسخه های کیهان بچه ها که روی میز گذاشته بودند را از اول تا آخر خوانده ام؛ به یاد روزهایی که روزها را می شمردم تا شنبه شود و کیهان بچه ها بیاید روی کیوسک و بابا برایم بخردش و من اول از همه بروم سراغ قسمت شاپرک و داستانهای مصورش را بخوانم و بعد برنامه ریزی کنم برای این که چطور در طول هفته بقیه ی مجله را بخوانم که مطلب کم نیاورم و روزی بدون کیهان بچه ها نگذرد! هنوز هم کیهان بچه ها بخش شاپرک دارد و هنوز هم کاغذهایش کاهیست و هنوز هم وقتی ورقش می زنی بوی کاغذ کاهی مستت می کند. به خاطرِ زنده شدنِ این عشق هفده هجده ساله، از این به بعد هر هفته کیهان بچه ها خواهم خرید و اول از همه سراغ صفحات شاپرکش خواهم رفت و بعد هم صفحه های باقیمانده را تقسیم به روزهای هفته خواهم کرد که تا هفته ی بعد، کیهان بچه ها کم نیاید. حیف که بچه های ما از این عشق ها ندارند...حیف! 3. ناخودآگاه به وجد می آیم وقتی می بینم در اتوبوس یا مترو یا پارک خانمی روزنامه می خواند. حالا هر روزنامه یا هر مطلبی که می خواهد باشد باشد. مهم این است که هنوز نسل خانم های روزنامه خوان منقرض نشده و هنوز هستند بانوانی که روزنامه را به "خانواده سبز" و "روزهای زندگی" و ... ترجیح می دهند! (با احترام کامل به این گونه نشریات خاله زنکی فخیمه!) به قول شریعتی: فقر، همان گردو خاکیست که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند. فقر، تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد می کند... 4. آن روزها که جوان بودم و جاهل، مجله زیاد می خواندم. یکی از مجله هایی که خواندنش ترک نمی شد "همشهری جوان" بود. می خواندم و هر از گاهی نامه ای برایشان می نوشتم که در صفحات اول، در قسمت باشگاه خوانندگان چاپ می شد. یادم می آید یک بار مجله، مطلبی داشت در مورد هری پاتر و مطلب با یک همچه جمله ای آغاز شده بود: "اگر چیزی از هری پاتر نخوانده یا ندیده اید، حتما در کره ی دیگری زندگی می کنید!"نمی دانم چرا این جمله برایم سنگین آمد! نه به خاطر این که از هری پاتر چیزی نخوانده یا ندیده ام؛ به این خاطر که حس کردم اگر فرض بالا صحیح باشد، خیلی ها در این کره زندگی نمی کنند! قلم برداشتم و نامه ای بلندبالا برایشان نوشتم. خودم شدم قهرمان داستانی که سرِ هم کرده بودم(که البته معتقد بودم و هستم که داستانی واقعی بوده و هست) و نامه ای پر از آه و سوز نوشتم. شدم یک دختر جوان که خرج پدر و مادر پیر و مریض و برادر معلولش را می دهد و با ده ساعت کار در روز نای غذا خوردن هم ندارد چه برسد به خواندن و دیدن "هری پاتر" و ... هفته ی بعد، این نامه چاپ شد و تا هفته ها، هر که برای همشهری جوان نامه می نوشت به نامه ی من اشاره می کرد و تاسف می خورد و از خودش بدش می آمد که چرا حواسش به دور و اطرافش نیست و خیلی ها آدرس می خواستند کمک کنند و ... این اتفاق بارها تکرار شد. بارها من شدم قهرمان یک قصه ی پرغصه و هر بار یک معضل اجتماعی را به مخاطبین مجله یادآوری کردم! اگر خاطرتان باشد چند ماه پیش گزارشی نوشتم در مورد شهریه مدارس. دوست عزیزِ خبرنگاری که اتفاقا خیلی هم دوستش دارم وقتی داشت از این مطلب برای دوستش حرف می زد گفت: فلانی مطلبی در مورد شهریه مدارس نوشته با دیدگاه بورژوازی! در گزارشش طبقه ای را به تصویر کشیده و از آن حرف زده که انگار به غیر از آنها کسی در این مملکت زندگی نمی کند". با این که هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت قصد القای چنین چیزی را نداشتم ولی این اتفاق افتاده بود و احتمالا خیلی ها هم همین برداشت را از مطلب داشته اند. همان موقع ناخودآگاه یادِ مطالب پرسوز و گداز گذشته ام افتادم و به خودم قول دادم از این به بعد طوری ننویسم که انگار یک عده در یک کره ی دیگر زندگی می کنند! 5. می خواهم یک قصه ی واقعی از یک عشق برایتان تعریف کنم. داستانی که آدم را یاد رمانهای قرن نوزده می اندازد! دوستی دارم که سه چهار سال پیش به کسی دل بست. دل بستن و عاشق شدنشان با دردسرهایی همراه بود. خانواده ها بنا به دلایلی مخالف بودند و راضی کردنشان یک سال و خرده ای طول کشید. درست زمانی که مبارزه ها تمام شده بود و همه فکر می کردیم روزهای خوش از راه رسیده اند، یکهو عشقِ این دوست بیچاره ی من غیبش زد! اصطلاح " آب شدن و رفتن زیر زمین" را برای همین مواقع ساخته اند؛ به معنای واقعی آب شد و رفت! طوری که خانواده اش هم از او بی خبر بودند. داشتیم شاخ در می آوردیم؛ خصوصا من که تا دیروز عشق شعله ور آن بنده خدا را دیده بودم و در جریان تمام سختی هایی که برای رسیدن به این دختر کشیده بود، قرار گرفته بودم. یک ماه گذشت، دو ماه گذشت، سه ماه گذشت؛ خبری نشد که نشد. کم کم خانواده پسر هم از این شهر رفتند و کورسوی امیدی هم که برای خبرگیری از او داشتیم از بین رفت.فکر می کردم همه چیز با گذشت زمان فراموش که نه، عادی شود؛ اما نشد. عشق این دوست ما تبدیل شد به نفرت. حق هم داشت. در خانواده سرشکسته شده بود؛ بین دوستانش انگشت نما شده بود؛ غرورش شکسته بود؛ سوالهایش بی جواب مانده بودند و ... روزی نبود که در وبلاگش فحش و فضیحت بار آن بنده خدا نکند. ما هم برای کم کردن آتش خشمش می رفتیم و بد و بیراه هایش را می خواندیم و یک چیزی می گذاشتیم رویش و توی کامنت می نوشتیم و به اصطلاح خودمان دل دوستمان را خنک می کردیم! یک سالی از آن ماجرا گذشت که یک روز این دوست در وبلاگش مطلب ناراحت کننده ای نوشت. غرور له شده اش را به تصویر کشید و به زبان آورد آن چه در این یک سال بر او گذشته بود؛ چیزهایی که حتی به صمیمی ترین دوستانش هم نگفته بود. نوشته اش دلِ سنگ را آب می کرد چه برسد به دلِ کسی که روزی عاشقی سینه چاک بوده! بعد از انتشار آن مطلب، یک نوشته ی کوتاه برای دوستم ارسال شد از طرف فردی ناشناس. فرد ناشناس تلگرافی نوشته بود: "همان روزهای آخر احمد فهمید مریض است. نمی دانست چقدر زنده می ماند ولی می دانست که عشقش بزرگتر از هوسش است. چیزی ننویس که بعدها پشیمان شوی." تنها چیزی که می دانیم همین است. مدتهاست که کارِ هر روزه ی دوستم شده رفتن به سایت بهشت زهرا و سرچ کردن اسم "او"، برای این که لااقل در بهشت زهرا پیدایش کند و به او بگوید که بین فداکاری و خودخواهی یک مرز حساس نامرئی هست! 6. به شدت معتقدم دنیای مجازی آدمها برعکس دنیای واقعیشان است. یعنی هر چه دنیای مجازی شخص پهناورتر باشد، در دنیای واقعی تنهاتر است و بالعکس. همچنین اعتقاد دارم وقتی وبلاگ نویس حال و روز خوشی ندارد، تند و تند پست می نویسد و وقتی وبلاگی مدتها سوت و کور می ماند، یعنی همه چیز بر وفق مراد صاحبش است! 7. می دانستید اصلِ ضرب المثل "بادمجان بم آفت ندارد"، "بادمجان بد آفت ندارد" بوده؟ 8. درست الان که دارم می نویسم، وزیر اقتصاد دارد استیضاح می شود. نمی دانم مقصر کیست و چه کسی قصور کرده و چه کسی این وسط دارد قربانی می شود فقط این را می دانم که خوشحالم از این که جای هیچ کدام نیستم، نه استیضاح شونده نه استیضاح کننده! فقط خدا کند حق به حق دار برسد. این را هم بخوانید، بی ربط نیست! 9. مادر یکی از دوستانم ناخوش احوال است. برای شفایش دعا کنید. بیشتر از مادر، دلم غصه دارِ غصه ی دل دخترش است... 10. ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی با هر چه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی این چرخ می چرخد بسی بهر حساب هر کسی یک روز جبران می کند جوری که با ما می کنی
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 11:41 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
اميرالمومنين علي (ع)در خطبه 212 پس از تلاوت آيه 'الهيكم التكاثر' سخناني در وصف مردگان فرمودند و در ادامه افزودند:
اگر مردگان مي خواستند آنچه را كه ديدند توصيف كنند؛ زبانشان عاجز مي شد. حال اگر آثارشان نابود و اخبارشان فراموش شد اما چشم هاي عبرت بين، آنها را مي نگرد و گوش جان اخبارشان را مي شنود كه با زبان ديگري با ما حرف مي زنند و مي گويند: چهره هاي زيبا پژمرده، و بدن هاي نازپرورده پوسيده شد و بر اندام خود لباس كهنگي پوشانده ايم و تنگي قبر ما را در فشار گرفته، وحشت و ترس را از يكديگر به ارث مي بريم.خانه هاي خاموش قبر بر ما فرو ريخته، و زيبايي هاي اندام ما را نابود، و نشانه هاي چهره هاي ما را دگرگون كرده است. اقامت ما در اين خانه هاي وحشتزا طولاني شده، نه از مشكلات رهايي يافته و نه از تنگي قبر گشايشي فراهم شد. مردم! اگر آنها را در انديشه خود بياوريد، يا پرده ها كنار رود، مردگان را در حالتي مي نگريد كه حشرات گوش هايشان را خورده، چشم هايشان به جاي سرمه پر از خاك گرديده و زبان هايي كه با سرعت و فصاحت سخن مي گفتند؛ پاره پاره شده، قلب ها در سينه ها پس از بيداري به خاموشي گراييد و در تمام اعضاي بدن پوسيدگي تازه اي آشكار شد و آنها را زشت گردانيد و راه آفت زدگي بر اجسادشان گشوده شد. همه تسليم شده، نه دستي براي دفاع و نه قلبي براي زاري دارند و آنان را مي بيني كه دل هاي خسته از اندوه و چشم هاي پرشده از خاشاك دارند. در حالات اندوهناك آنها دگرگوني ايجاد نمي شود و سختي هاي آنان برطرف نمي گردد. زمين چه پيكرهاي گرامي و زيبا را كه با غذاهاي لذيذ و رنگين زندگي كردند و در آغوش نعمت ها پرورانده شدند؛ به كام خويش فرو برد؛ آنان كه مي خواستند با شادي غم ها را از دل برون كنند و به هنگام مصيبت با سرگرمي ها، صفاي عيش خود را بر هم نزنند. دنيا به آنها و آنها به دنيا مي خنديدند و در سايه خوشگذراني غفلت زا، بي خبر بودند كه روزگار با خارهاي مصيبت زا آنها را درهم كوبيد و گذشت روزگار توانايي شان را گرفت. مرگ از نزديك به آنها نظر دوخت و آنان را غم و اندوهي كه انتظارش را نداشتند؛ فرا گرفت و غصه هاي پنهاني كه خيال آن را نمي كردند در جانشان راه يافت؛ در حالي كه با سلامتي انس داشتند. انواع بيماري ها در پيكرشان پديد آمد و هراسناك به طبيبان روي آوردند كه تسكين گرمي را با سردي و سردي را با گرمي مي دادند ولي بي نتيجه بود. زيرا داروي سردي، گرمي را علاج نكرد و آنچه براي گرمي به كار بردند؛ سردي را بيشتر ساخت و تركيبات و اخلاط مزاج را به اعتدال نياورد جز آنكه آن بيماري را فزوني داد تا آنجا كه درمان كننده خسته، و پرستار سرگردان، و خانواده از ادامه بيماري ها سست و ناتوان شدند و از پاسخ پرسش كنندگان درماندند و درباره همان خبر حزن آوري كه از او پنهان مي داشتند در حضورش به گفتگو پرداختند. يكي مي گفت تا لحظه مرگ بيمار است. ديگري در آرزوي شفا يافتن بود و سومي خاندانش را به شكيبايي در مرگش دعوت مي كرد و گذشتگان رابه ياد مي آورد. در آن حال كه در آستانه مرگ و ترك دنيا و جدايي با دوستان بود كه ناگهان اندوهي سخت به او روي آورد. فهم و دركش را گرفت؛ زبانش به خشكي گراييد؛ چه مطالب مهمي را مي بايست بگويد كه زبانش از گفتن آنها باز ماند و چه سخنان دردناكي را از شخص بزرگي كه احترامش را نگه مي داشت يا فرد كوچكي كه به او ترحم مي كرد؛ مي شنيد و خود را به كري مي زد...
پ.ن: همانا مرگ سختي هايي دارد كه هراس انگيز و وصف ناشدني بوده و برتر از آن است كه عقل هاي اهل دنيا آن را درك كند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 12:43 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
روبروی نویسنده نشسته ام و دارم کاغذهایم را زیر و رو می کنم تا مبادا سوالی جا بماند. نویسنده منتظر است بپرسم و جواب دهد. آن قدر از دیروز ترتیب سوالها را عوض کرده ام و با رنگ های مختلف و فلش های متعدد از این طرف صفحه به آن طرف صفحه برده امشان که خودم هم گیج شده ام. با پیدا کردن سوالم، پیروزمندانه سربلند می کنم. سوال برای نویسنده مبهم است. می خواiهد واضحتر بگویم. تا بیایم فکر کنم که چطور سوال را برای مصاحبه شونده بیان کنم که جواب دوپهلو و گنگ ندهد، نویسنده سیگاری از پاکت روی میز درمی آورد و روشن می کند. یادم می رود چه می خواستم بگویم! خیره می شوم به سیگار و به نویسنده ای که یکهو این وسط شروع کرده به پک زدن! به خاطر نگاهم است لابد که نویسنده بلافاصله می گوید: "اجازه هست؟" و به سیگارِ لای انگشتش اشاره می کند. می گویم: "اختیار دارید" و رویم را برمی گردانم. سوالم را پرسیده ام و نویسنده دارد جواب می دهد. به ازای هر جمله یک پک محکم به سیگار می زند و از این که بیرون دادن دود از دهان و بینی اش –که کمی خنده دارش کرده- را ببینم ناراحت نمی شود. طولی نمی کشد که دود همه جا را می گیرد. عکاس چند دقیقه ای هست که دست از عکس گرفتن کشیده؛ نه فیگور سیگار کشیدنِ مصاحبه شونده برایش جذاب است و نه دلش می خواهد پس زمینه و پیش زمینه ی عکسهایش مه باشد! دلم می خواهد آن لحظه سرفه ام بگیرد و به نویسنده بفهمانم تمامش کند. بوی سیگارش خوب نیست اما سرفه ام نمی گیرد... *** به محض این که کلید می اندازد و می آید تو، اتاق را بوی سیگار بر می دارد. یک حس خاص زنانه از درون شروع می کند به گرد و خاک کردن. این حس که فعال می شود، عقل دمش را می اندازد روی کولش و در می رود. در نبودِ عقل، یک حس دیگر که من اسمش را گذاشته ام "سیاست زنانه" جای عقل را پر می کند. این سیاست زنانه عقل نیست. احساس هم نیست. یک چیزیست بین عقل و احساس. بیشتر نزدیک به احساس البته. حس می گوید بگو: "سیگار کشیدی؟" سیاست می گوید بگو: "زود لباست را عوض کن؛ بوی سیگار پیچیده توی خانه!" به حرف سیاست گوش می کنم اما "حس" بدجور قلقلک می دهد. حس دستور می دهد بروم سمت متهم. می گوید صاف برو نزدیکش ببین دهانش هم بو می دهد یا نه. می گوید برو بگرد شاید هنوز خاکسترهای سیگار روی آستین یا دستش باشد. می گوید بگرد ببین فندکی، کبریتی، پاکت سیگاری... سیاست می گوید خونسرد باش. هنوز وقت عکس العمل نیست. سیاست چرت می گوید. حس زنانه حمله را شروع کرده. مبارزه و خونسردی؟ می روم نزدیک متهم و خودم را مشغول کار دیگری نشان می دهم. می گویم: "لباسها را نگذار توی کمد؛ بقیه هم بو می گیرند". متهم متوجه غلیان حس شده؛ می گوید: "امروز فلانی را رساندم دم در خانه شان، توی راه مرتب سیگار می کشید. خفه شدم..." حس می گوید بگو: "خودتی!" سیاست می گوید ساکت باش. سیاست این بار پیروز می شود. به متهم نزدیک تر می شوم. یادم نیست حس بود یا سیاست ولی یکیشان گفته باید ببینم دهانش بو می دهد یا نه! می پرسم: "این خش کی افتاده روی عینکت؟" و خودم را مشغول نگاه کردن به یک نقطه از عینکِ روی چشمهایش نشان می دهم. حرف که بزند همه چیز مشخص می شود. می گوید: "خش؟" بوی آدامس اوکالیپتوس می زند بیرون. حس می گوید صددرصد سیگار کشیده و خواسته بوی بدش را مخفی کند. سیاست می گوید بپرس: "از کی تا حالا از این آدامسها می خوری؟" عقل اگر بود می گفت: تا وقتی مدرک پیدا نکردی نمی توانی اتهام بزنی. مثل همیشه حس زنانه پیروز می شود. بدون این که جای خش عینک را نشان دهم از متهم دور می شوم. می روم بنشینم پشت میز دادگاه برای صدور حکم! *** چهار نخ سیگار است. اگر بخواهیم تقسیم کنیم می شود دو تا او، دو تا من. یکی را می گذارم بین لبهایم؛ برای اولین بار. هم بوی کاغذش بد است هم بوی توتونش. یکی هم او برمی دارد و می گیرد بین دو انگشت. جرات آتش زدن نداریم هیچ کدام. دوباره دوتا نخ را می گذاریم کنار آن دوتای دیگر. آتش نداریم اصلا! به بهانه ای می رود و برمی گردد. کبریت دار می شود. آن قدر سیگارها را این ور و آن ور کرده ام که دوتاشان از کمر تا شده اند. یکی از سالمهایش را برمی دارد. کبریت را آتش می زند و سیگار را روشن می کند؛ عین حرفه ای ها. سیگار شروع می کند به دود شدن. هر پکی که می زند، دودش را می دهد آن طرف. دود سفید اشکال نامنظمی توی هوا می سازد و پخش می شود.عین کسی که با پدیده ای جدید مواجه شده با ولع به این تصویر نگاه می کنم. سیگار اول زود تمام می شود. می ترسم تصویری که دیده ام عین دودهای سفید محو شوند. مرتب با خودم مرور می کنمشان. وقت زیادی ندارم برای حک کردنشان در ذهن. سه سیگار دیگر باقی مانده. طولی نمی کشد که دومی را از کف دستم برمی دارد. دومی هم سالم است. حرفه ای تر از اولی می گیراندش. این بار شاید بار آخر باشد. می گویم: دودش را نده آن طرف! تعجب نمی کند. فوت می کند سمت من. بوی مطبوعی می آید سمتم. نفس عمیقی می کشم و همه ی دودها را می کشم توی ریه. دود که نیست، زندگیست انگار! سیگار دوم هم زود تمام می شود. چیزی نمی گذرد که سیگارِ از کمر خم شده ی سوم را دراز می کنم سمتش. بدون مقاومت می گیرد و روشن می کند. به خودم می گویم: کاش سیگار سوم هیچ وقت تمام نشود...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 1:14 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود نه سال پیش، محل رفت و آمدمان از چهارراهی بود به نام چهارراه کاوه. چهارراه کاوه یک چهارراه بزرگ و پررفت و آمد است با چراغ قرمزهای طولانی. سر این چهارراه چند تا پسربچه گل می فروختند؛ گل رز قرمز. یک روز یکیشان آمد دم ماشین و خواست گلش را بفروشد. دوازده سیزده ساله به نظر می آمد. موهایش فرفری بود و صورتش گرد. لپ هایش هم قرمزِ قرمز بودند. "کناردستی" ام محلی به پسرک گل فروش نداد. پسر اصرار کرد. فایده ای نداشت. گل نمی خواستیم. پسر التماس کرد. گفت که از صبح دشت نکرده. محل ندادیم و "کنار دستی" ام برای خلاص شدن از دستش، شیشه را کشید بالا. باز اصرار کرد و باز ما رویمان را کردیم آن طرف. پسر که نا امید شده بود ضربه ای به شیشه زد و موقع رفتن گفت: "الهی بمیری!" اخلاق "کناردستی" ام تند است. زود جوش می آورد. هنوز همینطور است. آن روز هم بلافاصله جوش آورد و شیشه را پایین کشید و فریاد زد: "الهی بابات بمیره!" آن روز دلم لرزید. ترسیدم مرغ آمین در راه باشد؛ از مستجاب شدن دعای پسرک ترسیدم نه از دعای "کناردستی" ام! چندروزی پسرک غیبش زد. بقیه ی دوستانش بودند ولی او نبود. چند روز بعد آمد. لباس مشکی به تن داشت. پرس و جو کردیم و فهمیدیم که پدرش مرده. از آن روز به بعد پسرک را جز با لباس مشکی ندیدم. دیروز بعد از نه سال سر همان چهارراه، پسر را دیدم؛ پسر که نه، مردی شده بود برای خودش. صورتش دیگر به گردی سابق نبود و لپ هایش کمرنگ تر شده بودند. قدش بلند شده بود و چهره اش مردانه. هنوز گل رز قرمز می فروخت و لباس مشکی تنش بود. پ.ن: برای تو محمد؛ برای همان چیزی که گفتمت و نوشتنی نیست!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 15:42 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
دارد حرف می زند؛ جدیِ جدی. من اما طبق معمول، نصف حرفهایش را نمی شنوم؛ نه این که نشنوم، نمی فهمم. اصلا دلم نمی خواهد حرف های جدیش را بفهمم. حواسم به زن و مردیست که پشت نیمکت ما روی چمن نشسته اند و پشتشان به ماست. زن - نمی دانم چرا- دارد تلاش می کند با دست دکمه ی بالایی پیرهن مرد را بکند و به خاطر این کارِ احتمالا بامزه و زیبا، جفتشان ریسه رفته اند از خنده! زن و مرد را به حال خودشان می گذارم و سعی می کنم سر و صدایشان حواسم را پرت نکند. نمی شود! وسط این همه حرف جدی، چشمم به مژه ای می افتد که زیر چشم چپش جاخوش کرده. نمی دانم از کجا می فهمد که حواسم به حرفهایش نیست. می گوید: "گوش می دی چی می گم؟" خوشحال از این که خودش بحث را قطع کرده، می گویم:"نه". چشمهایش را تنگ می کند. لابد انتظار ندارد این قدر صریح بگویم حواسم به حرفهایت نیست! چند ثانیه فقط نگاهم می کند. می گویم: "یه آرزو کن!". مدتهاست که دیگر از دیوانه بازی درآوردن هایم جا نمی خورد. این را از نگاهش می شود فهمید. دوباره می گویم: "یه آرزو بکن دیگه!" چشم از من می گیرد و یک جای دور را نگاه می کند. دلم می خواهد واقعا آرزو کند چون می دانم از نگاههایم به چشم چپش فهمیده قضیه چیست. ساکت است. می گویم:"آرزو کردی؟" سرش را تکان می دهد؛ یک جوری که شک می کنم واقعا آرزویی از دلش گذشته باشد. همین طور که به چشم چپش نگاه می کنم می گویم: "حالا بگو مژه ت کدوم طرفه؟" با شک می گوید:"چپ؟". بلافاصله مژه را برمی دارم و نشانش می دهم. با ذوق می گویم: "آفرین! حالا آرزوت چی بود؟" به همان نقطه ی دور خیره می شود و می گوید: "هیچی!". دلخور می شوم. دلم نمی خواست آرزویش "هیچی" باشد. مژه را از روی انگشتم فوت می کند و می گوید: "هر چی بود فوتش کردم رفت." تا آخر، دیگر حرف جدی نمی زند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 14:19 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
ای مردم! اگر شما همانند من از آنچه بر شما پنهان است باخبر بوديد، از خانه ها كوچ مي كرديد، در بيابانها سرگردان مي شديد، و بر كردارتان اشك مي ريختيد، و چونان زنان مصيبت ديده بر سر و سينه مي زديد، سرمايه خود را بدون نگهبان و جانشين رها مي كرديد، و هر كدام از شما تنها بكار خود مي پرداختيد، و به ديگري توجهي نداشتيد. *نهج البلاغه
پ.ن۱: ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است كه رزق مؤمن در او زياد مىگردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر... اى مردم! در این ماه، درهاى بهشت، بازند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما نبندد؛ و درهاى دوزخ، بستهاند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما نگشاید؛ و شیطانها در بندند. پس، از پروردگارتان بخواهید كه آنها را بر شما مسلّط نسازد... پ.ن۲: روایت پیامبر از ماه خدا پ.ن۳: همه اش تکراریست، کو گوش شنوا؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 19:49 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
تو کجای جهانی که مقصد و منزل یکی است. با هر فاصله ای به هر متر و معیاری گرسنگان و سنگ میعاد بسته اند و کودکان ماه را نشان می دهند در ستیغ کوه نشسته به انتظارِ صبحی دیگر!
پ.ن۱: عیدتون مبارک. پ.ن۲: بعضی کارها با این که زحمت زیادی هم برایشان کشیده می شود، به دل نمی نشینند که نمی نشینند! بزرگترین ایرادش این است که در کارنامه ی آدم می مانند؛ تا ابد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 17:4 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
1. وقتی که مادربزرگم از تصادفی که چند وقت پیش برایشان اتفاق افتاده و چپ کردن ماشین حرف می زند، فکر می کنی داری فیلمش را می بینی، آن هم با چهاردوربین از چهارزاویه ی مختلف! آن قدر جزئیات، ماهرانه و قشنگ ذکر می شوند که انگار خودت آنجا بودی و همه را دیدی. از ترکیدن لاستیک جلوی ماشین می گوید و حال و هوای خودش و اطرافیانش وقتی ماشین در حال چپ کردن بوده و این که ماشین دقیقا در چه حالتی چپ کرده و کجا افتاده و به چه وضعی درآمده و ...! انگار یک بار دوربین روی او زوم است و ماجرای او را می بینیم؛ یک بار دوربین کل ماشین را نشان می دهد و چپ کردنش را؛ یک بار به طور خلاصه احوالات سرنشین های دیگر را می بینیم و یک بار از زاویه دید مادربزرگ من همه را نشانمان می دهد! گاهی فکر می کنم مادربزرگم استعداد به هدر رفته ی داستان نویسی است. حیف!
2. لحن عادی حرف زدن خانم همسایه را که دیده ام، دادو بیداد کردنهایش سر شوهر بدبختش که به گمانم هفت هشت سال از خودش کوچکتر است را هم شنیده ام؛ فقط نمی دانم چرا وقتی سرایدار می آید زباله ها را جمع کند با همان لباس ناجور توی خانه می آید دم در و صدایش را نازک می کند و کشدار می گوید: "نداریم صفدرجان!" یکی نیست بگوید: دیگر دست از سر این جوانک شهرستانی سرایدار بردار!
3. داشت بهانه می گرفت. گیر داده بود که چرا باید به زبانی که زبان مادریمان نیست نماز بخوانیم. هر چه دلیل و مدرک آوردم فایده ای نداشت که نداشت. آخرش که عصبانی و ناامید شده بودم گفتم: "تو حالا نماز بخون، همون فارسی بخون" می گوید یک ماه است نماز می خواند، به فارسی! حالا نمی دانم این افتضاحی که به بار آورده ام را چطوری با خدا حساب کنم!
4. نصفه شبها که احتمالا فقط من بیدارم و یکی دونفر دیگر، یک برنامه ای پخش می شود با حضور چند کارشناس و چند جوان. چند وقتی است برنامه سر تساوی مرد و زن است. دو کارشناس که یکیشان خانم فرهمندپور است می آیند به شبهه های تکراری جواب های تکراری تر می دهند. جوابهایی که برای من که شبهه ندارم هم قانع کننده نیست چه برسد به آن جوانکی که آمده تا حال کارشناس را بگیرد و قانع نشود! نمی دانم چرا یک "مرد" پیدا نمی شود که به جای توجیه های صدمن یک غاز به ما زنها بگوید همینی است که هست! حتما خدا و پیغمبر و امام معصومش از ما بیشتر می فهمیدند که اینطور گفته اند. شما هم اگر می خواهید بخواهید، اگر نمی خواهید به سلامت! مادر من، خواهر من، دختر من! تو توی همان چیزی که هستی بهترین باش. نمی خواهد دنبال برابری و تساوی با از ما بهتران باشی! والا!
5. آن موقع ها به خودم می گفتم خوش به حال مادر پدرهایمان که وقایع متعدد سیاسی را دیده اند و تجربه شان بالا رفته و از آن مهمتر می توانند کلی خاطره ی سیاسی برایمان تعریف کنند. این روزها خوشحالم که ما هم چیزهایی برای گفتن داریم: از انتخابات دوسال پیش و آن بند و بساطهای بعدش گرفته تا قهر امسال رییس جمهور و سکوت الهام بخش ایشان و مشاییسم و علم شدن جریان انحرافی و اتفاقات به غایت زیبایی که قرار است به همین زودیها در سیاستمان رخ دهد!(دوستان توجه داشته باشند که مواضع سیاسیم همانی ست که بودها!) 6. دقت داشته باشید که گفته شده: "ان مع العسر یسرا" و نگفته اند: "ان بعد العسر یسرا" همین! گفتم که در جریان باشید!
۷. باید با طلا نوشتش این جمله را: rien n’est arrive par accident یک چیزی توی مایه های "هیچ اتفاقی بی حکمت نیستِ" خودمان!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت 1:43 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
... پرکردن فرم ثبت نام که به نیمه می رسد، سوالی که چند دقیقه پیش از مسئول ثبت نام کرده ام را تکرار می کنم. سرش گرم کاری است و لزومی نمی بیند بلافاصله جوابم را بدهد. پر کردن فرم را ادامه می دهم. کاغذ پر شده را می گذارم روی میز و نگاهش می کنم. می گوید: "دو و نیم!" به وضوح جا می خورم! از روی حالت چشمهایم یا چیز دیگر می فهمد که تعجب کرده ام. خودش را دوباره مشغول می کند و می گوید: "از هشت صبح تا دو بعداز ظهر، با ناهار، دو میلیون و پانصد هزار تومن"! ... متن کامل را اینجا بخوانید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 12:52 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی کتابی را می خوانم که اسم سیدعلی شجاعی پایش نوشته شده، و وقتی می فهمم که سیدعلی پسر سید مهدی شجاعی بزرگ است، ناخودآگاه جمله ی «پسر کو ندارد نشان از پدر» در سرم می پیچد و در طول خواندن کتاب ها و حتی زمان شنیدن حرفهای سید علی شجاعی مدام به این فکر می کنم که اگر او پسر سید مهدی شجاعی نبود، امروز نویسنده بود یا نه! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:24 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
دقیقا یک ایستگاه بعد از سوارشدنم، خانمی سوار شد و کنارم نشست. میانسال بود و سرو وضع و چهره اش معمولی بود. چیزی از نشستنش نگذشته بود که بدون مقدمه گفت: "خونه مون پیچ شمرونه. توی شلوغی و آلودگی. اما من سرسبزی و آرامش می خوام. " و ساکت شد. چشم از من گرفت و به بیرون خیره شد. گفت: "وقتی موشک بارون تموم شد دو سالش بود. بردمش مسافرت. بچه م بعد از دوسال هنوز بلد نبود راه بره..."
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:13 توسط زهرا مهاجری
|
|
||
|
|
|
|
|
با این که آخرهای مسیر بود تا دیدم یکی بلند شد و رفت، بدون این که به کسی نگاه کنم یا تعارف بزنم، رفتم نشستم جایش. هنوز لبخند پیروزمندانه از لبم محو نشده بود که دیدم کسی بازوی چپم را محکم گرفت. برگشتم طرفش. بغل دستیم بود. یک دختر شاید شانزده هفده ساله ی عقب مانده. داشت می خندید و نگاهم می کرد. دهانش باز بود و آب دهانش از گوشه ی لبش بیرون زده بود. فک بالایش تقریبا دندان نداشت و دندانهای پایینی هم آن قدر ریز بودند که در برابر قرمزی لثه به چشم نمی آمدند. نمی دانم چرا وقتی دیدمش ترسیدم. خدا مرا ببخشد ولی آن لحظه فقط به این فکر می کردم که چطور از دستش فرار کنم! چند ثانیه ای طول کشید تا به خودم مسلط شدم. مادرش که روبروی دخترک نشسته بود گفت: "دست خانومو ول کن دخترم". دختر، با صدای بم و لحن نامفهوم و کشیده گفت: "نمی خوام". مادر با دستمال پارچه ای توی دستش آب دهان دختر را پاک کرد و دوباره گفت: "زهرا جان دست خانومو ول کن". ضربان قلبم آمده بود پایین تر. گفتم: "اسمت زهراست؟ " با سر تایید کرد. گفتم: "اسم منم زهراست". خنده اش به قهقهه تبدیل شد و بازویم را بیشتر فشار داد. همینطور نگاهش می کردم و او هم سعی داشت تکان های مستمر سر و بدنش را کنترل کند تا مرا بهتر ببیند. گفتم: "چند سالته؟" صداهای نامفهومی از دهانش بیرون آمد. گفتم: "خوش به حال مامانت که دختر مهربونی مثل تو داره". باز خندید. چند دقیقه ای فقط به هم نگاه می کردیم و او می خندید و دستم را فشار می داد. گفتم: "دستمو ول می کنی برم؟ " گفت: "نه!" گفتم: "باید برم". با همان صدای نامفهوم و به سختی گفت: "خوبی؛ بمون!" مادرش به زور دستم را از دستش در آورد. بلند شدم و برایش دست تکان دادم. لبخندش محو شده بود... *** بعدنوشت(۴ اردیبهشت): رادیو را دوست دارم. نه به خاطر خودش! به خاطر روزهایی که تنها همدم تنهایی های دنیای تاریک و بی نور مادربزرگ بود. رادیو! به خاطر مامان حاج خانم، تولدت مبارک!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 21:7 توسط زهرا مهاجری
|
|
||