تبليغاتX
زَرنوشت
نوشته های زهرا مهاجری

شب است؛ دیروقت. آن قدر دیر که باید در اتاق خودم خوابیده باشم. اما من خواب نیستم. وسط هال کوچکمان روی زمین، خودم را زده ام به خواب. اوضاع عادی نیست.لای چشمم را باز می کنم. بابا دارد با عجله لباس می پوشد. مامان نمی دانم کجاست. تا چند دقیقه پیش همینجا بود. بابا نزدیک در که می شود می گوید: "حاج خانومو که آوردم راه می افتیم، لباس بپوش!"

بابا به مامان بزرگ می گوید "حاج خانوم". منظورش مامان سوری است. مادر مامان. خانه شان نزدیک است. با ماشین ده دقیقه. .. به خواب می روم.

 وقتی چشمهایم را باز می کنم مامان سوری دارد شلوار پایم می کند؛ آن شلواری که کوچکم شده. مامان سوری نمی داند دیگر آن را نمی پوشم. می گویم: "سلام". می گوید: "الهی قربونت برم! زود پاشو بریم". آن قدرها هوا سرد نیست اما مامان سوری بی توجه بافتنی قرمزم را از کشو می آورد بیرون و تنم می کند.

 بابا، دست مامان را گرفته و با هم از در خارج می شوند. مامان سوری چراغها را خاموش می کند و آرنج من را می گیرد و می برد بیرون.

کوچکم اما می دانم اوضاع طوری نیست که بتوانم چیزی بپرسم. فقط بهت زده به مامان و بابا و مامان سوری نگاه می کنم. این وقت شب، ما چهار نفر، با این عجله، کجا می رویم؟

بابا تقریبا همه ی چراغ قرمزها را رد می کند. به دست اندازها هم بی توجه است. سرعتش خیلی زیاد است. مامان سوری مرتب می گوید: "یواشتر". بابا گوش نمی کند.

می رسیم. بابا  و مامان سوری، مامان را می برند تو. من هم پشت سرشان هستم و نگران از اینکه بابا در ماشین را قفل نکرده.

بابا با دربان حرف می زند و دربان به طبقه ی پایین اشاره می کند. من هم از پله ها می روم پایین و روی یک نیمکت دم در می نشینم. نمی دانم کی به خواب می روم...

دستی روی موهایم کشیده می شود. چشم باز می کنم. سرم روی پای مامان سوری است. پدربزرگ هم آمده. کنار هم نشسته اند. بابا راه می رود. اوضاع همچنان طبیعی نیست. اما من دوباره خوابم می برد.

سرم محکم می خورد به نیمکت. بیدار می شوم. می فهمم مامان سوری با سرعت از نیمکت بلند شده و سر من افتاده پایین. کمی وحشت می کنم. هر سه تایشان جلوی در روبرویمان ایستاده اند و به حرفهای خانم سفیدپوشی گوش می کنند. چند لحظه بعد مامان سوری لبخند می زند و گریه می کند! پدربزرگ خدا را شکر می کند. بابا از ته دل می خندد... ساعت یازده شب ششم آذر است.

                                                  ***

نوزده سال از آن شب گذشته، قدش یک سر و گردن از من بلندتر شده، ریش در آورده، صدایش مردانه شده، دانشجوست، با گذشت زمان دغدغه هایمان، زندگیهایمان، افکارمان، عقایدمان و ... با هم فرق کرده اما برایم همانی است که آن شب ساعت یازده روی دست مامان سوری دیدم. به همان اندازه دوست داشتنی و بیشتر قابل احترام.

                                      ***

نوشتن درباره ی کسی که سالها هر روزت را با او گذراندی، هم سخت است هم آسان. آسان از این نظر که هزار چیز هست برای نوشتن و سخت از این نظر که نمی دانی از کجا شروع کنی و کدامش را بنویسی. هر وقت به بچگی هایمان فکر می کنم همه ی خاطراتی که با او دارم می آید جلوی چشمم. دعواها، قهرها، آشتی ها، کتک کاری ها، بدجنسی ها، بازی ها، خرید رفتن های دونفره، پیراشکی و ساندویچ خوردن های یواشکی، درددل کردن ها، خندیدن ها، گریه کردن ها و ...

شاید از هیچ کس در این دنیا آن قدر خاطره نداشته باشم که از او دارم. شاید هیچ کس در این دنیا نباشد که به اندازه ی او از رازهایم خبر داشته باشد. شاید هیچ کس در این دنیا نباشد که به اندازه ی او حرفم را از نگاهم بخواند. شاید هیچ کس در این دنیا نباشد که ...

                                             ***

آن روزها که هیچ چیز را درست تلفظ نمی کرد به شش آذر می گفت:"سیش آذر"

محمد خوبم، سیش آذرت مبارک!

 

 

 

پ.ن: این پست را زودتر گذاشتم تا فاصله اش با پست بعدی که شباهت زیادی به این یکی دارد، زیاد باشد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:52  توسط زهرا مهاجری  |